به میدان می‏برم از شوقِ سربازی سر خود را
تو هم آماده کن ـ ای عشق! ـ  کم‏کم خنجر خود را
مرا گر آرزویی هست باور کن به جز این نیست
که در تن‏پوشی از شمشیر بینم پیکر خود را
هوای پر زدن از عالم خاکی به سر دارم
خوشا روزی که بینم بی‏قفس بال و پر خود را
ز دل تاریکی باد خزان تا پرده بردارم
به روی دست می‏گیرم گل نیلوفر خود را
من از ایمان خود یک ذرّه حتی برنمی‏گردم
تلاوت می‏کنم در گوشِ نی هم باور خود را