وقتی صدای شوم دشمن را در لحظه‏‏های جنگ حس می‏کرد
سنگینی بغض نرفتن را بر سینه‏اش چون سنگ حس می‏کرد
با آنکه مشتاق شهادت بود ـ در آن زمین پرخطر ـ اما
یک گام دوری از برادر را انگار صد فرسنگ حس می‏کرد
یک دشت سرشار از شجاعت بود اما خجالت می‏کشید از خود
وقتی غریبی برادر را در آن زمان تنگ حس می‏کرد
اهل حرم وقتی که سقا را،  ماه بنی‏هاشم صدا کردند
خورشید در چشمان او خود را کوچکتر و بی‏رنگ حس می‏کرد
در اوج جانبازی دلش می‏خواست صد جان دیگر هم فدا می‏کرد
یک جان به راه دوست دادن را در جان‏نثاری ننگ حس می‏کرد
دور از حسین تشنه‏لب هرچند در خاک و خون افتاده بود اما
آواز هل من ناصرش را با غمگین‏ترین آهنگ حس می‏کرد