نسیم دستان او

تا می پیچه تو یالم

از این که اسب اویم من به خودم می بالم

کسی تو دنیا اسبی شبیه من ندیده

اسبی زمن قشنگ تر خدا نیافریده

وقتی امام سوم می خواس بره به میدان

دیدم که اهل خیمه پر یشونن پریشون

حلقه زدن به دورم شبیه حلقه ی اشک

دست یکی به گردن به دست دیگری مشک

از چشماشون پیدا بود

تشنگی والتماس

رو یال من می ریختن دونه به دونه الماس

یکی به پایم افتاد یکی به روی زینم

در اون میون می گریید سوار نازنینم

امام سوار من شد بدون یار ویاور

رفتم به سوی میدان به جنگی نابرابر

غروب کربلا من زخمی وتنها شدم

اسبی بدون صاحب رها تو صحرا شدم

در کربلا به پای بود غوغائی توی خیمه

روم نمی شد بی سوار برم به سوی خیمه

از اون زمون بچه ها

خیلی سالا گذشته

سوار نازنینم رفته وبرنگشته

منتظرم که یک روز فرزند صاحب من

حضرت مهدی بیاد

بریم به جنگ دشمن