شب پریشان گیسوی اندوه ،  ماه  در  فکر  غربت   دریا
می برد مشک را به سمت فرات ، تر کند  تا گلوی اصغر  را

نکند ماه خانه را گم کرد ،- فکر می کرد با خودش بانو _ 
 آسمان چرخ زد به دور سرش  ،  عمه  می گفت قصه ای حالا

خیمه چرخید در تهاجم باد ، و سماعی گذشت تا به خدا
 آسمان و زمین به رقص آمد ، سرخ شد خاک دشت کرببلا

ماه خم شد کنار رود نشست ، آب ، اما نه ، مرد آب نخورد
آب  باید  به  کودکان  برسد  ،  ماه  این  بار  تشنه  و  تنها

زن ، نه بانوی معرفت خم شد ، با رکوعی سپیدتر از صبح
 کودک  آهسته گفت دیگر  بار ، رفته عمه عمویمان به کجا ؟

طبل پر شد صدای تعزیه را ، دست های دلاورش افتاد
بانوی  زخم  دیده  تنها  شد   ،  مرد  چرخید  سمت  چادرها

روز اما سیاه پوش رسید ، روز تکرار اشک و سینه  زنی
صبح باید به دسته ها پیوست ، این چه روزیست ظهر تاسوعا