می‏آید از نهایت تنهایی، یال بلند اسبِ رها در باد
این سرخ،  یالِ اسبِ پریشان است،  یا لحظه‏های خون و خدا در باد؟
می‏آید و هراس من از این است،  کاین قامت‏بلند چه خواهد شد
آن صبر باشکوه خدا،  زینب،  آیا هنوز مانده به جا در باد؟
این چشم‏های ابری پا در زای،  طوفان عنقریبِ شگفتی را
در ‍ژرفنای پستی قومی تلخ،  خواهد نمود سخت به پا در باد
آشوب لحظه‏هاست که می‏بارد،  از خطبه‏های شعله‏ور  سرکش
اینک که مانده است‏به جا آری،  تنها صدا،  صداست صدا در باد
می‏آید و اگرچه نمی‏دانم سنگینی غرامت این غم را
می‏آید و درست نمی‏دانم درد از کجاست تا به کجا در باد...