گنجشک‌های هراسان
مردم! دلم را ندیدید دیروز این دوروبرها؟!
گم کرده‌ام قلب خود را انگار ای همسفرها
دیروز دیدم که قلبم این دوروبر می‌خرامید
امروز اما ندیدم او را در این دوروبرها
از عشق پنهان نبوده، از عشق پنهان نباشد
بالاتر از کوچة ما رقص طناب است و سرها
شاید برای همین است امروز می‌ترسم از دل
زیرا نترساندم او را از طول راه و خطرها
دیروز یک مرد می‌گفت تا چارده کوفه غربت
خورشید بر نیزه‌ مانده در ازدحام تبرها
دیروز طفلی پریشان لب تشنه می‌گفت: آقا
ای ارتفاع تو بی سر، ای بهترین تاج سرها
ما را ببر تا حماسه، تا انتهای سرودن
تا مکتب سرخ نیزه، تا مرقد بی‌اثرها
*
دیروز هفتاد حیدر از کوچة ما گذشتند
هفتاد خورشید بی‌سر از کوچة ما گذشتند
عباس‌ها مشک خود را لب تشنه تا خانه بردند
حلاّج‌ها دار خود را مردانه بر شانه بردند
دیروز در کوچة ما خورشید هم بی‌کفن بود
خونِ گلوی برادر همرنگ اندوه من بود
*
دیروز گل کرد غربت در عمق چشمان سجّاد
آتش گرفت و فروریخت با خیمه‌ها جان سجّاد
دردی بزرگ و صمیمی با دست خود شانه می‌زد
بر روح آشفتة باد، موی پریشان سجاد
طوفان سختی خبر داد: یک مرد از اسب افتاد
سجّاد‌ه‌ها گُر گرفتند از اشک پنهان سجاد
آیینه‌ها ضجّه کردند با سینه‌ای پاره پاره
وقتی که رنج اسارت گردید مهمان سجاد
گنجشک‌های هراسان آشفته‏سر می‌دویدند
گاهی به دامان زینب، گاهی به دامان سجّاد
یک کاروان غیرت و درد با قفل و زنجیر می‌رفت
میراث خون بود خطبه میراث دستان سجّاد
بر نیزه‌های اسیری صد شعله رویید وقتی
گل کرد خون و غریبی در عمق چشمان سجّاد