پیچیده به شط مسأله ی دستانت

پیوسته به خون قافله ی دستانت

آنقدر کریمی که جهان می گنجد

بی واسطه در فاصله ی دستانت

...

شب بود و هزار خیمه از خاکستر

یک شام که از هزارو یک شب ، شب تر

بر نیزه طلوع کرد زیبا و بلند

ماهی که محاق خون گرفتش در بر

...

نه پرسش و نه شاید و امایی بود

خورشید برایشان معمایی بود

معنای طلوع را نمی فهمیدند

و "شام" چه اسم با مسمایی بود

...

ای در عطش برادری افسانه

دستانت که شد از تنت بیگانه

وقتی به حسین زل زدی می جوشید

از چشمانش هزار سقاخانه

...

بی تاب در آرزوی رودی می رفت

دریایی که به سوی رودی می رفت

از مشکی که به روی شن ها افتاد

انگار که آبروی رودی می رفت

...

ای در عطش هزار دریا جاری

تشبیب قصیده های بی تکراری

در دشت رها شدند دستانت تا

اینطور سبکبال علم برداری