روح فرات

شب  بود و عشق بود و تو بودی و ماه بود

ای نخل سر بلند دلت رو براه بود

گم بود در عمیق نگاهت شکوه خاک

دل ها همه به عصمت اسمت گواه بود

روح فرات تشنه ی دریای دست تو

رودی که تا همیشه فقط روسیاه بود
 

پاشیده بود خون تو بر ماسه های داغ

درجذر و مد دل که زمین بی پناه بود 

یک سو تمام آینه یک سو تمام سنگ

زینب دل شکسته ی بی تکیه گاه بود

دشت از سکوت پر شده بود آن غروب محض

وقتی نبود آن که دلش روبراه بود