ایستاده بر تلّ مرگ
فانوس بود و آینه و ارغوان غزل
ساعت چهار ضربه زد و ناگهان غزل
برگشت تا نگاه خودش ایستاده بود
آنک مسیح تشنگی ماهیان غزل
بر دف‌زنان به هیْ هیْ زنجیرهای مست
عریان به شعله‌های کبودی وزان غزل
در مشرق نگاه خودش شعله می‌کشد
تنها رها به عشق و عطش توأمان غزل
آری، سلام سادة سبزی است عاشقی!
هفتاد و دو تشهّد جاری در آن غزل
تو کیستی که بر تل مرگ ایستاده‌ای
خورشید را چو آینه‌گردان بخوان غزل
آن قدر پا به پای تو آمد که این چنین
افتاد در صدای خود از زانوان غزل
هر چند مرد راه نبود و نمی‌شود
نامرد تا گرفته چنین درد نان غزل
یا عشق ‌ای خلیفة غربت نشین درد
جرأت بده بلند شود ناگهان غزل
ساعت به یازده شده می‌ترسم ای عزیز
ما نیز کوفیان تو باشیم هان غزل