نشسته­ام وسط دشت تا کمر در خاک

شب است، خونِ تو از نيزه مي­چکد بر خاک

دلم کشيده که هفتاد و چند پروانه

دوباره پر بکشد روي چند لشکر خاک

نوشته­ام غزلي را به دفترِ خونم

نگاه کن قلمم نيزه است؛ دفتر خاک

به درد و غربتِ آن لحظه­اي مي­انديشم

که ايستاده­اي و دُور و بر سراسر خاک

چگونه دست نگه داشت تا شهيد شدي –

زمينِ منفعلِ تا هميشه بر سر خاک!؟

زمين بلند نشد تا تو را به دست آورد

کشيد جسمِ تو را تا هميشه­ها در خاک

غريب واقعه­اي درگرفته در عالم

که ماه هم امشب سجده مي­کند بر خاک­