باربد

ای باربد غبار ز رخ بزدای

آنک منم که سوی تو می‌آیم

امروز اگر ز خاک برون آیی

شاید به بوسه‌ایت بیارایم

 

آنک منم سوار غبار‌آلود

بر دوش اسب پیر سفر‌کرده

آنک منم سوار برآشفته

آنک منم سوار خطر‌کرده

 

آنک منم که شیهة اسب من

داده‌ست بیستون تو را بر باد

آنک منم که سخت برآشفته‌ست

در باد یال اسب مرا فریاد

 

کی بوده‌است قصّة کیخسرو

آنک منم نشسته چنین بر زین

آنک منم که لرزه درافکندم

در خاک قصر بی‌اثر شیرین

 

آن روزهای سخت که بی‌تیشه

فرهاد می‌شدم تو کجا بودی؟

وقتی که در گلوی وطن از درد

فریاد می‌شدم تو کجا بودی؟

 

ای باربد بهانه مکن اینک ...

انگشت اگر به دست تو باقی نیست

رو سوی تیسفون، قدمی بردار

نه! حرف جام و شاهد و ساقی نیست

 

آن سوی را نظاره‌کن آن سو را

آن سو که خفته‌است به خون، اروند

در دامن فرات ببین آنک

در خاک و خون تپیده سواری چند

 

آن مرد را ببین که بدون دست

از روی زین اسب به خاک افتاد

آن مرد را ببین که بدون دست

درس وفا به عالم و آدم داد

 

ای باربد بهانه مکن آری

انگشت اگر به دست تو باقی نیست

چیزی گناه‌بارتر از خفتن

در روز مرگ سرخ اقاقی نیست

 

می‌خواستم سلام کنم بر تو

روزی که اسب سرکش من تنها

رو سوی سرزمین تو می‌آورد

می‌خواستم سلام کنم امّا ...

 

در این زمین که خون شهیدانش

یک کوه از پلیدی من کم کرد

با اشک و خون اگر نکنی تطهیر

هرگز تو را سلام نخواهم کرد

 

ای باربد بیا و قدم بگذار

بر دشت لاله‌گون وطن با من

تنها تو ساز خویش مهیّا کن

آواز و قول و شعر و سخن با من!