دامن خیمه به بالا بزن ...
گر چه تا غارت این باغ نمانده است بسی
بوی گل می‌رسد از خیمة خاموش کسی
چه شکوهی است در این خیمه که صد قافله دل
می‌نوازند به امیّد رسیدن جرسی
دامن خیمه به بالا بزن ای گل که دلم
جز پرستاری درد تو ندارد هوسی
ای صفای سحری جمع به پیشانی تو!
باد پاییم و به گردت نرسیده است کسی
بر سر دار تمنّای تو گل کرد مسیح
یافت از شعلة ادراک تو موسی قبسی
راهی‌ام کن به تماشای جمالت بگذار
بر سر سفرة سیمرغ نشیند مگسی
چه صمیمی است خدایی که تو یادم دادی!
لطف محض است اگر نیست جز او دادرسی
*
باز شب آمد و من ماندم و این گریه و ... نیست
جز ابوحمزة توفانی تو هم‌نفسی