عطر بیداری
تمام کار من و دل، برای تو زاری است
همیشه یاد تو در اشک دیده‌ام جاری است
هنوز می‌رسد از کوی تو طراوت غم
ببین که در دل من زخم غربتی کاری است
امیر سلسله بودی، اسیر پنجة غم
که این، بزرگی و آن، حاصل ستمکاری است
خوش است با تب تابِ تو بودن و مردن
هوای هم‌نفسی با تو عطر بیداری است
به قطره قطرة اشک تو می‌خورم سوگند
که سربداری تو امتداد سرداری است
زمان گذشت، ولی تا همیشة فردا
صدای پای تو در کوچه‌های جان جاری است
ز دست آن همه نامردمان شب اندیش
صحیفة دل من پر ز شعر بیزاری است