ازشعر نیازی نیست انگیزه ی خلقت را
شب خفته نمی یابد، سرچشمه ی حکمت را
خورشید فروزان فر، در خواب نمی میرد
ابن زمزم و این کوثر، بی آب نمی میرد
غرق است به بحرعشق ، آن غرق تماشاگر
کی غرق به خون گشته ، آن عالم احیا گر
شمع است چو پروانه ، درگرد چراغ خود
ما غافل ازاین همّت ، دربند فراغ خود
درخاک اگر افتاد، آن جسم جدا ازسر
شد آن سربُبریده ، برشاهد حق افسر
اولاله ی گلگون است ، آراسته ازخون است
از خون خدا ، لاله ، بردامن هامون است
خُنیاگر آزادی ، سرداد سرودی نو
تا عرش براوخواند ، هرلحظه درودی نو
هر لحظه به خود گویم : او هست و فرازی نیست
انگیزه ی خلقت را ، از شعرنیازی نیست