دست او درامتداد آب بود
تیغ دراندیشه ی مهتاب بود
ماه نازل شد به جان علقمه
خون شتک زد بردهان علقمه
نیزه ها بیرون شدند ازآستین
آفتاب افتاد برنعش زمین
علقمه یعنی دل خون حسین
قسمتی ازداغ گلگون حسین
علقمه یعنی توعباس منی ؟
از تو نه دستی ، نه چشمی نه تنی
این که ازجان تو باقی مانده است
مشک لبریزی الست ازروزاست
یا اخا ادرک اخا ، بیدارشو
تشنه اند این بچه ها ، بیدارشو
زینب آمد تا حدود چشم هاش
سوخت اما درکبود چشم هاش
ای برادر، جان زینب را ستاند
او که بربازوی توخنجرنشاند
علقمه حلقوم صبحی چاک چاک
قسمتی ازآسمان برروی خاک
حنجر شش ماهه ای دردست باد
او که ازدستان خورشید اوفتاد
علقمه هیهات من الذله بود
عشق بود وعشق هرچیزی که بود
داستانِ دست هایی سرفراز
قصه ی لب تشنگانی بی نیاز