خورشید اذان می گوید با حنجره ای خون آلود

وا کرده به روی عالم ، گل پنجره ای خون آلود

ازمشرق نیزه تابید صبحی که به رنگ گل بود

آئینه دلان گرد او، دردایره ای خون آلود

اسبی که دوبالش درجنگ، پرپرشدو برخاک افتاد

می آید وخون می نالد ازخاطره ای خون آلود

امواج خروشان اشک باعشق زیارت کردند

هفتاد و دو دریا دل را درمقبره ای خون آلود

با یاد نمازسبزش درظهرعطش بارو زرد

خورشید اذان می گوید با حنجره ای خون آلود