تمام کوچه پرازاضطراب پرغوغاست

وشهرتب زده درالتهاب عاشورا است

فکنده ظلمت خود را شبِ عبوس به دشت

توگویی آنکه شب آبستن غم فرداست

خدایِ من به کدامین بهارباید گفت

که دردیارغم جاودان، حسین تنهاست

دلم زغربت سردارعشق می گیرد

که غرق شعله ی زخم است وبازپابرجاست

دلیلِ قافله ی عشق گرم راز و نیاز

زکید و فتنه ی اهریمنان چه بی پرواست

کسی که مجمع مجموع عشق دردل اوست

درون ِپرعطشش را چه بیم ازمنهاست

هرآنکه تکیه به شمشیرعشق زد « بیدل »

چوجوی ِ نقره ی مهتاب مشعل شبهاست