یک شط  گریان و خاموش ، ماهی برآمد درآبش
توفان غیرت برآورد ، تا بوسه زد بر رکابش
ماهی که گیسوی عالم ازدست اوگشت درهم
ماهی که یک ظهرخونین ، چشم فلک شد خرابش
یک غیرت شعله ورسوخت ، درآتش خردسالی
دریا به روی دودستش ، می داد با ناله تابش
می گفت: ای آسمان ها! بردستهایم ببارید
بارانی ازتیر بارید، تا سرخ باشد جوابش
برنیزه می خواند خورشید ، آیات سبزخدا را
درگوش آهن نمی رفت ، شمشیرهای خطابش
یک طفل لب تشنه می سوخت ، برروی دستان با با
ازآب می گفت و آتش می ریخت ازآب آبش