در شگفتم که ناگهان چون شد

حال بیچارگان دگرگون شد

 

دور گیتی اگرچه یار نبود

طالع نحس ما همایون شد

 

آن نگینی که رفته بود از دست

آخر از چنگ دیو بیرون شد

 

آه غمدیدگان کوخ نشین

آفت کاخ و گنج قارون شد

 

گشت از بند غم رها این خاک

خار چشمان دشمن دون شد

 

فتنهها داشت در سرش بر ما

خودش از آن چه داشت مفتون شد

 

در دل پاکمان چو پاکی آب

هرچه نقش پدید وارون شد

 

در نگاه سیاه لشکر خصم

یکمان از هزار افزون شد

 

آن طلسم شکوه اهریمن

بشکستیم و جانش افسون شد

 

آن ستمگر که خاکمان میخواست

زیر طوفان خاک مدفون شد

 

کار ما جمله گشت کارستان

مات از آن کار چشم گردون شد

 

سر سرکردگان زمین افتاد

هم سرافکنده علم و قانون شد

 

آن نهالی که شد ز خون سیراب

قد کشید و درخت زیتون شد

 

مانده بودیم بر دو راهی شک

عشق ره برد و عقل مجنون شد

 

هر که اندیشه کرد آخر کار

در پی کار خویش اکنون شد

 

دل به دریا بزن که باید رفت

ما نرفتیم و اشکمان خون شد

 

کاوه را گر نبود فریادی

جای ضحّاک کی فریدون شد

 

عشق رفت و گرفت دامن وصل

عقل یک عمر ماند و محزون شد