از میان سیاه و سپید و خون

قدم میگذارم بر حرارت خیمهها

دستی ندارم

و نه گلویی

اشکهایم آیا

فرو خواهد نشاند زبانهی آهی را؟

حقیرتر از آنم

بازخواهم گشت.