چشمی گشودیم و دیدیم ، خورشیدمان سربریده ست

بی رحم دستی ازاین باغ ، یک دامن آلاله چیده ست

شیون کن ای دل! دل من! وقتی دراین خاک تشنه

این سوسپیدارزخمی ، آن سوصنوبرخمیده ست

آه ای علمدار، برگرد! بی تو دراین خیمه ی زرد

یک حسرت سرخ ، یک درد ، درسینه ام قد کشیده ست

وقتی که ازعشق خواندی با حنجرپاره پاره

دیگر چه جای رباعی ؟ چه جای قصیده ست ؟

آن سَرکه برنیزه ها بود ، بربام تاریخ می گفت

پایان این فصل خونین ، آغازفصل سپیده ست