آرزوی رقیه...!!

و می آید عمویم آخر از نهر
بگیرد انتقامم را از این دهر
عمویم پهلوان و مهربان است
به طفلان حسینش پاسبان است
دو چشمش چشمه ی آب حیات است
و یوسف پیش چشمش مات مات است
عمویم آخرین امید ما بود
میان ماهها خورشید ما بود
اگر دستش به شمشیرش بگیرد
تقاص طفل بی شیرش بگیرد
عمو می آید و یاری نماید
زطفلان او پرستاری نماید
عمو می آید و من را ببیند
تقاص روی نیلی ام بگیرد
رساند آب آخر بر یتیمان
بیاید عاقبت درکنج ویران
بگوید ای رقیه ناز دانه
چه کس بر صورتت سیلی نشانده؟
چرا رویت چنین نیلی بگشته؟
کدامین دست بر رویت نشسته؟
بگو تا انتقامت را بگیرم
بگردم دور تو تا که بمیرم
مرا بر روی دوشش می نشاند
ز دشمن گوشوارم  می ستاند
بیارد مرحمی بر  پای خسته
بگیرد سلسله از دست بسته
عمو جانم بیا من بیقرارم
برای دیدنت  چشم انتظارم
تمام روزها را می شمارم
که تا بینم دمی روی نگارم
عمو جانم بیا ای مه جبینم
که روی شانه هایت من نشینم
بیا من را ببر تا اوج افلاک
زمویم پاک کن خونابه و خاک...