رفته بودم کربلا در صحن آن یار شریف

دیدم آنجا بر نوشته نام گلها را ردیف



بود هفتاد و دو آیت روی یک مصحف زنور

هر یکی از آن دلیران - صد هزاران را حریف



پنجه کردم در شباک و بوسه دادم بی قرار

گفتم ای مولا فدایت - لیتنی کنتُ الیف



سیل اشک از دیده جوشان آمد و دل غرقه شد

شد زدوده دل ز زنگار و بسی شد او نظیف



پاک شد چون دل به ناگه آمد این احساس دست

گشته ای محرم حبیبا نزد معبود لطیف



کاش این احساس خوب بندگی دائم بُدی

تا محب باشد همیشه - طاهر و پاک و عفیف